|
زیر آن نوشته های دیگر
|
هنوز هم پشت پنجره می نشینم به انتظار
هنوز قدم می زنم جاده های بی انتها را شب ، زیر باران...
تا سوختن آخرین برگ خاطرات...
هیچوقت بوی صاحب اولشونو از دست نمیدن...
یا فردای من دیروز تو ، که گذشتی...؟
رقص حزن آلود عاشقی بود
در شادی وصال معشوق به رقیب...
و شاید اصلا هوای دیگری در سر بوده و خود بی خبر بودم...
اما هرچه بود و هرچه هست ، نشان از دوری می دهد...
از هوای بدی که نفس می کشم و فقط خوشحالم که ترا خوشحال می بینم...!
حتی دیره شده برای خدا حافظی ولی
خداحافظ همین حالا...
فقط کاش به گذشته میشد سر زد گاهی...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــپایانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اما نگو خاطرات بارانی اش را رها کنیم...
ما را با همان باران بگذار و بگذر...
با یاد همان باران و بوی خاک و عطر یاس...
اه چی میگم؟؟؟ تو گوش نکن...
تو زودتر برو...
یادی جا میماند...
زیر بارون خاک خواهد شد...
تو کم لیلا نبودی...
مشکل اینه که مجنون زیاده...!!!
ته تهش یکی فنا میشه...
چاره ای نیست...
خودتو آماده کن ... دلم........................
گفتند مرده هم سایه داره...
همیشه قصه قصه یکی بود یکی نبود بود
این بار یکی بود و یکی داشت و یکی نیست دیگر باز!!!
دیگه از تکرار عبور خاطره ها خسته ام
یه دررو تو راه دیدم ، رفتم ، نمیرسم...
من اون شب هییییچ تصوری از فردا نداشتم...
فردایی نداشتم
فردایی بی بار
بی خشت...
۴ ماه
هیچ حسی بیدار نشده
هیچ روحی زنده نشده
من تظاهر کردم به بی رنگی
بی اعتقاد به سیــــــــــاهی های اون شب...
گذشتم از هر چی اسم بود...
از هر چی رنگ بود...
بی خیال رفیق...
به دوری عادت می کنیم...
از بچگی اعتقادی به ۴ نداشتم...
دااااغون...
له له له...